دلگيرم...
دلم عجیب گرفته است...
اینجا توی محل کارم، توي پانسيونم پر شده از طعنه! طعنه به عقايدم...به كتابايي كه مي خونم...به علايقم...طوري به كتاب صلح امام حسن(ع) زل مي زنند و نيشخند انگار كه كتاب ...
از كي ما مردم اينقدر بد شديم...؟ از كجا يادگرفتيم بقيه را ببنديم به باد استهزاء...؟
چي شد كه تا برنج وروغن گرون ميشه يادمون ميره آدميتمون؟؟؟...نگو آدم گرسنه دين و ايمون نداره! من و تو گرسنه ايم؟؟؟
دين نداريم لااقل آزاده باشيم...
كجا،كي،چي خورديم،كدوم لقمه حروم با دلمون آميخته شده كه تا يه نفر يه حديث يا آيه مي خونه در گوشمون را مي بنديم و دست مي زنيم به تأويلاي صدمن يه غاز!!!
چرا نگاهامون اين روزا ديگه صادق نيست؟چرا هي حرص داريم براي له كردن بقيه؟براي رسيدن به كدوم ناكجا آباد اينقدر شتاب آلوديم؟؟
انصافمون كووووووووووووووووووو؟
نمی دونم چی شده فقط بدجور شور و حال جبهه ها زده به سرم. به نظرم نزدیکیم به کربلای ۵.
كجاييد اي شهيدان خدايي؟؟