اذان كه مي گويند ((از آن)) مي گويند.
وقتي ابرهاي تيره و تار اندوه سرتاسر آسمان دلت را مي پوشاند.زماني كه بار اين زندگي بر شانه هاي نحيفت سنگيني مي كند.گاهگاهي مي شود كه صورت احساست خراش برميدارد از برخورد با هواي سنگين تمدن و تكنولوژي؛احساس مي كني تو مانده اي وكوله باري از هستي و يك ميدان مسابقه جهاني براي رسيدن به هيچستان موفقيت، مدركي بالاتر، مدح و ثنايي درخورتر،نردباني در اين دنيا كه همه براي صعود از آن پاروي شانه هاي فروترها مي نهند وبا تمام قواي شيطاني خود فراترها را از عرش به فرش مي اندازند. شلوغ بازاري است اين دنيا، ميكده اي كه هركه بيشتر بنوشد مست تر عربده مي زند وبراي او كف مي زنند حضار مست و جايزه مي دهندو هورا مي كشند. كم كم فشار اين ممات به اصطلاح حيات مي رود تا تو را نيز درهم بشكند. مي دوي و مي دوي براي رسيدن و جالب آنكه هرچه بيشتر، كمتر.كم مي آوري. زرق و برق اين دنيا ديدگانت را مي آزارد.گامهايت سست مي شوند.خستگي با تمام قوايش به سويت هجوم مي آورد.در اين بحبوحه سرگرداني و پوچي،ميان رفتن و ماندن در ترافيك افكار و فن آوري، صدايي خوش تو را به خويش مي خواند: صدا كه مي شنوي گويي راهي باز مي شود در اين سياهه ممتد به سوي عرش الهي، به سوي دنيايي فراتر از اين عالم آهن و سنگ.دلت پرمي كشد براي پرواز.
اذان كه مي گويند ((از آن)) مي گويند.
از آن برتري كه ازاويي و به سوي او بازخواهي گشت.تمام عالم هستي و ملك و ملكوت برايت معناي دوباره مي يابد.در صلوتت حيات نور ميگيردوقلبت طپش.نبضت با جريان هستي هم آهنگ مي شود.راه مي بيني و هدف؛خدا سكان كشتي زندگي ات را به دست مي گيرد.آغاز و پايان،چرا و چگونه...همه برايت تداعي مي شوند.و تو سرشار از تواني مضاعف برمي گردي به ديار انسان ها تا مسير كاميابي ات را نه از نردبان ترقي مترقيان آهن اندود به سمت هيچستان پيروزي كه از جاده تقوي به سمت قرب او بپيمايي او كه از اويي و وصال او يگانه آرزوي توست.