بالاخره نتیجه یکی دوهفته انتظار من به سر اومد.یک هفته با خودم کلنجار رفتم ...تا اینکه امروز جوابی که باید می گرفتم را گرفتم...و به مشاور درمانی ام  دادم...

می دونید بچه ها! بعضی جوابها را شنیدن سخته اما اونهایی که جواب میدند گاهی نمی دونند سائل چقدر سختی کشیده تا همین یه سوال را بپرسه!!!اینقدر که پرسیدن اون سوال سخت بود جوابش سخت نبود...

القصه!از دعاها کاری برنیامد... تا حدود ۱۰ روز استراحت مطلقم و تازه دعواهام شروع میشه سر استعلاجی گرفتن محل کار...البته مهم نیست.مشکل خودشونه...

اصرار بود بر بستری شدن اما به هیچ وجه موافقت نکردم... و البته شماها من لجباز را خوب می شناسید که اگه نخواهم کاری کنم نمی کنم...

بعد از ۱۰ روز اگر بهتر شدم که هیچ اما اگر بهتر نشدم              

 بازم هیچ...

از اونجایی که قول دادم و با همین قول از زیر بستری شدن در رفتم توی این مدت وب مب تعطیل...استرس تعطیل...شنیدن و گفتن حرفهای ناامید کننده تعطیل...دیدن و رفت و آمد با هرکسی که استرسم را تشدید کنه تعطیل...شعر و باران و نوشتن و خواندن و خاطره و قاصدک و ...همه چیز تعطیل...

فقط مونده بود بگه که زندگی تعطیل روش نشد...

دعا کنید برام... چیزی تا محرم نمونده...

من: نگران نباشید.من دوباره بر میگردم با همون چهره همیشه خندان و مصمم و با پشتکار...

بر میگردم نه چون این دنیا ارزش جنگیدن داره...چون هنوز خیلی به خدا بدهکارم...خیلی...

تا نیستم اگه دوستم تونست جواب میده و آپ می کنه اما نشد ...خوب نشده دیگه...

شدیدا التماس دعا...یاعلی