امشبی را شه دین...
سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای
باران مي بارد امروز...قطره قطره بر اين زمين خاكي...دل پري دارد آسمان؛پر پر...
امروز تاسوعاست و باران مي بارد.چندي است هر سال تاسوعا آسمان همپاي حسين(ع)و زينب(س) و اهل حرم مي گريد در سوگ علمدار؛ عباس...
بغضي غريب گلويم را مي فشارد، امروز تاسوعاست و فردا عاشورا و من به سان تماشاگري متحير اين گذر روزها در ظرف زمانم...
گاهي سرم به سمت زينب است و گاهي حسين، گاهي صداي ضجه هاي اصغر و گريه هاي كودكانه رقيه...گاهي اكبر وگاهي عباس...عباس...عباس...
مات و مبهوت...هنوز بعد از اين همه سال در وادي حيرتم...در چكاچك شمشيرهايي كه فردا به صدا در مي آيند و خون خدا را بر زمين مي ريزند...عاشورا...حسين...زينب...عباس...
گم شده ام...اصلا محرم را براي همين تحيرش دوست دارم...براي همين مات و مبهوت بودنش...براي همين باران بي وقتش...
آسمان ببار...ببار بر غمي كه بر آل طاها رفته...به جاي همه روزهايي كه نباريدي ببار...به جاي رودي كه آبش را از شش ماهه دريغ كرد...براي عباس ببار...
آسمان كدامين نوحه سرا برايت مي خواند كه اينطور بي تابي؟؟؟ كربلا نيازي به واگويه ندارد...چشم كه باز كني هنوز هم حقيقت عاشورا را مي تواني در لوح محفوظ الهي ببيني...تعزيه خيلي كم دارد...خوب است اما كم دارد ...دلي كه نتواند هر سال و هر لحظه عاشورا را از عرش الهي به چشم دل ببيند كه دل نيست...
نزن بر طبلت ...صداي طبل جنگ مي هراساند رقيه را و بي خواب مي كند اصغر را...امروز و فردا را بنشين و آرام گوشه اي اشك بريز...سينه بزن و مويه كن...
چشم باز كن...فردا روزي است كه نداي((الان انکسر ظهری)) حسین دل عرش را به درد می آورد...فردا روزی است که در یک نیمروز زینب تمام هستی اش را یکجا در خاک و خون غلتیده می بیند...
زینب ؛ فردا عاشوراست...امشب خوب عباست را ببين و اكبر و اصغرت را...روزگار بدي است...چشم از حسينت برندار...آرام جانت...روزگار بدي است...
دم گرفته ام از ظهر:
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است، نكن اي صبح طلوع
ظهر فردا ... نكن اي صبح صلوع
فردا...فردا...فردا...قاسم، عبدالله، اكبر ، اصغر،عباس، حسين...حسين...حسين...وامحمدا...واعليا...وا فاطمتا
و من هرسال از خود مي پرسم كه در اين دنياي بي حسين تو مانده اي چه كني؟؟؟و من هر سال به سان جامانده هاي از كاروان عشق ميان دود و آتش خيمه ها و ضجه كودكان و خون ...حيرانم...
آجرك الله يا صاحب الزمان...
من: اين روزها دور از هياهوي هيئت ها و شور عاشورائيان در اين گوشه دنج دنيا...شيفت دارم...من امسال ايام مهمي را سركار بودم...شبهاي قدر،عيد فطر، ۱۳ رجب، عيد غدير، و تاسوعا و عاشورا...
راضيم...به همين اشك هايي كه بي هيچ بهانه اي از چشمانم روي زمين سرد بيمارستان مي چكد...راضيم به نوحه خواني هاي خودم و سينه زدن هاي خلوتم...اميدوارم شما دوستان عزيزم مرا كه از اين مجالس پر فيض محرومم فراموش نكنيد...التماس دعاي فراوان